|
|
|
|
|
از خودم متحیرم! از دنیا! از زندگی! از اینکه هر چقدر میروی جلو و زندگی را زیر و رو میکنی باز برمیگردی میبینی همونی هستی که بودی. خمیره ات همان است فقط زندگی با وردنه اش درکل این مسیر پر و پیچ خم هی ورزت داده است و هنوز هم میدهد. به قول دوستی مثل سنگی هی صیقل میخوری و شکل میگیری...
برگشتن به حال و هواهای آن زمانی که این وبلاگ را مینوشتم دوباره ترغیبم کرد که بیایم و چند خطی بنویسم. بیشتر دلم برای نوشتن تنگ شده بود ... پی نوشت: زندگی الان عالی هست. حال من هم عالی. سوالهای زیادی دارم همچنان ولی دیگر عذاب نمیکشم. دیگر در این رود دست و پا نمیزنم. خودم را با آرامش سپرده ام به جریانش. ببینیم به کجاها ما را خواهد برد. به همین سادگی ... |
||
|
|
|
|
|
دیروز یک ایمیل از یکی از بچه ها دریافت کردم خیلی خوشم اومد. اون هم امسال با من اومد ولی رفته مونترال. تا الان وصف حالشو در قالب 3 تا گزارش کوتاه نوشته و واسه دوستاش ایمیل کرده. به نظرم کار جالبی اومد به خصوص اینکه خیلی قشنگ نوشته بود! شاید من هم یه همچین چیزی بنویسم. البته هنوز تصمیم نگرفتم. فردا امتحان بهینه سازی دارم. امروز امتحان احتمال وحشتناک سخت بود و همه ناراضی بودیم.... به هر حال، میگذرد! با امتحان، بی امتحان، با سختی، با آسانی، با دلتنگی و بی دلتنگی، با حس خوب یا با حس بد و ... بهتره سعی کنم با حس خوب بگذرونم این زندگی رو، هر چند همیشه امکانش نیست ... |
||
|
|
|
|
|
اول نمیخواستم اصلاً بنویسم، بعد گفتم اگه هم دوباره شروع کنم اینجا دیگه نمینویسم، یک وبلاگ جدید باز میکنم. ولی بعد دیدم اصلاً چه اهمیتی داره؟ فرقی نمیکنه بابا. :) الان حدوداً یک ماهی میشه اومدم ونکوور. شهر قشنگیه. آرامش اینجا برام فعلاً جالبه. از غوغا و شلوغی و هم همه و الودگی هوا اینجا خبری نیست. ولی اصلاً نمیدونم آینده چی میشه مثل همیشه. به یکی از دوستام میگفتم دیگه خسته شدم از نگرانی واسه آینده. یه موقعی مشکل فلسفی و پوچی و از اینها داشتم با زندگی. حالا هم نمیگم حل شده ولی خوب به شدت قبل اصلاً نیست. والا ما تصمیم گرفتیم حداقل فلسفه لذت از زندگی را اختیار کنیم که به نظرم از بقیه فلسفه ها بامعناتر اومد. ولی الان داشتم به همین دوستم میگفتم آخه بابا نمیشه این فلسفه رو هم دنبال کرد. آخه لذت بردن از زندگی پول میخواد و زمان. تو وقتی زمان داری چون کار نداری پول نداری و وقتی پول داری که شروع کرده باشی به کار کردن و در نتیجه دیگه زمان نداری. و من در حال حاضر متاسفانه هیچ کدومشونو ندارم واسه حال بردن از لذتهای ممکن در اینجا.... :( |
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش با یکی از دوستان داشتم گپ میزدم، تو صحبتهامون یه کم حرفهای سیاسی زدیم و بعد صحبت کشید به امام زمان. من نسبت به این موضوع امام زمان و کلاً اعتقاد به ظهور منجی که در بین ادیان دیگر هم به شکلهای دیگه ای وجود داره یک انتقاد اساسی دارم که در این انتقاد بیشتر از تئوری نگاه سیستمی استفاده کردم. و البته در مورد ریشه این اعتقاد هم یک جور نگاه روانشناسی دارم. اول بریم سراغ اینکه چرا به نظر من اعتقاد به ظهور یک منجی اعتقاد ناجوری است. در بحثهای تفکر سیستمی گفته میشه که در هر سیستمی اجزای اون سیستم با هم در تعامل هستند و بر روی هم تاثیر متقابل دارند، در نتیجه اخلال و عیب در هر یک از اجزاء، کل سیستم را متاثر میکنه و یک جزء از سیستم به تنهایی نمیتونه باعث کارکرد درست آن سیستم بشه و لازمه کارکرد درست سیستم اینه که تمام اجزا درست کار کنند. قبل از ادامه لطفاً اول ذهنتون را از اعتقادهای مقدس احتمالی که ناخودآگاه جلوی تفکر انتقادی را میگیرند پاک کنید و با ذهن باز قضاوت کنید. حالا، به نظر شما اولاً اگر دنیا و آدمهاش رو یک سیستم بزرگ و پیچیده تصور کنیم ، کارکرد کامل و بدون نقص چنین سیستمی (همون مدینه فاضله ای که با اومدن منجی قراره درست بشه) بدون اینکه تک تک اجزای این سیستم به تکامل رسیده باشند، ممکنه؟ و ثانیاً به نظرتون اگر تک تک اجزای این سیستم و تعاملاتشون به تکامل برسه، دیگه نیازی به یک عامل بیرونی برای سر وسامان دادن به این سیستم داریم؟ نکته بسیار بسیار مهمی که باید در این میان توجه بشه اینه که اجزای این سیستم انسانها هستند. انسانهایی که هر کدوم به تنهایی واسه خودشون یک دنیا هستند، پس در اینجا یک هماهنگ کننده بیرونی بدون اینکه انسانها خودشان فهم و درکشان به کمال و درجه بالایی رسیده باشد، نخواهد توانست یک دنیای کامل و شاد را برای اینها مهیا کند. و اگر هم روزی برسد که همگان به این فهم و درک بالا برسند، و سیستمها و فرایندهای را که تضمین کننده شادی و خوشبختی اشان باشد توسعه داده باشند (مثلاً سیستم لازم را برای جلوگیری از اینکه مدیران از قدرت خودشون سوء استفاده کنند را ایجاد کرده باشند یعنی مشکل قدرت را حل کرده باشند)، در چنین وضعیتی، دیگر خودشان منجی خودشان شده اند و انتظار برای آمدن یک منجی که بیاید و نجاتشان بدهد بی معنی میشود. در بحثهای مدیریت سازمان هم به طور کلی گفته میشود که در هر فرایند تغییری، افراد سازمان باید به خوبی از علل و اهداف تغییر آگاه شوند و در فرایند تغییر مشارکت فعال داشته باشند تا بتوان به نتیجه دلخواه رسید در غیر این صورت تغییر با شکست مواجه میشود. من نمیدانم که تغییرات چطور خواهد بود. مثلاً اینکه حتی 100 یا 200 سال بعد، این دنیا چه شکلی خواهد شد؟ فکر هم نکنم به این سادگیها بشود ادعایی در این مورد کرد ولی وقتی روند تاریخ را نگاه میکنم یک جور روند رشد و حرکت در آن میبینم که این روند هم شاید بشود یک جورهایی گفت نمایی است، چون مثلاً سرعت رشد و تغییرات هر چه جلو میرویم، سریعتر میشود. به هر حال، فکر میکنم این حرکت تدریجی یک پدیده درونی است که این سیستم خودش باید آن را طی کند. حالا واقعاً چطور ممکنه یک منجی بیاید (حالا هر چقدر هم انسان خاص و ویژهای باشد) و بتواند تمام مشکلات پیچیده چندین میلیون انسانی را که خودشان نتوانسته اند حلشان کنند، حل کند؟ حالا چرا انسانها آرزوی آمدن قهرمان و منجی را همواره در سر پرورانده اند؟ بحث روانشناسی اش این جور میشود که انسان در مواقع مواجه شدن با ناکامی ها، برای اینکه درد و رنج حاصل از آن موقعیت تلخ را برای خودش کمتر و تحمل سختی را راحتتر کند، این آرزو را در ذهنش می پروارند که روزی منجی ای خواهد آمد و او را از این وضعیت رها خواهد کرد. چیزی شبیه به همون قصه های شاه پریان که پادشاهی سوار بر اسب سفید می آید و دخترک زندانی در قلعه را نجات میدهد. و چرا به نظر من نباید به آمدن منجی اعتقاد داشت؟ به نظر من، اعتقاد به آمدن منجی، شاید باعث شود تا ما سعی کافی برای درست کردن اوضاع به دست خودمان به خرج ندهیم و باز بار آنچه که باید به دست خودمان انجام شود را به دوش دیگری بیندازیم. در این میون من موندم اونایی که مغز کسایی را که به رهبر به عنوان نائب امام زمان اعتقاد دارند رو شستشو دادن، چه جوری تونستن یک همچین اعتقاد مضحکی رو در ذهن اینا ایجاد کنن؟ آخه رهبر کسی هست که توسط مجلس خبرگان تعیین میشه، مجلس خبرگان رو هم که مثلاً مردم انتخاب میکنند، این وسط امام زمان چه نقشی داره، جای سوال بزرگی داره. بعضی موقعها نمیفهمم فرایند روانی که برای بعضی از افراد اتفاق می افته چیه؟ فکر کنم بعضیها اصلاً زحمت کمی به مغزشان فشار آوردن را هم به خودشان نمیدهند. کشور ما واقعاً کشور غیرعقلانی ای هست و ما متاسفانه هنوز در لایه های بسیار پایین رشد قرار داریم. |
||
|
|
|
|
|
الان احساس میکنم که به آن نقطه روشنی که از آن نقطه بتوانم با زندگی کنار بیایم رسیده ام. هر چند شاید زمان زیادی برده باشد و سختی هم زیاد کشیده باشم تا آنچه را که باید، برای خودم از بین همه آنچه که گفته شده و میشود پیدا کنم ولی نتیجه اش به سختی اش و زمان سپری شده می ارزد. زندگی دیگر برایم یک بار غیرقابل درک که به خاطر ندانستن مبدا و مقصدش نمیدانستم که چه باید با آن کرد و چرا اصلاً باید زندگی کرد نیست. زندگی دیگر برایم به چیزی در خارج و به ابتدا و انتهایی که نمیشود و لزومی ندارد از آن سر در آورد وصل نیست، در نتیجه زندگی دیگر قرار نیست معنایی به جز خود زندگی داشته باشد. زندگی همین الان و با همه آنچه که در دلش دارد و بر روی این زمین تعریف میشود. در حال حاضر زندگی را با تمامی واقعیتهای موجودش چه مطلوب و چه نامطلوب پذیرفته ام واین را کاملاً به خوبی حس میکنم که رضایت فردی در تداوم رشد و تلاش در جهت تبدیل نامطلوبها به مطلوبها حاصل خواهد شد. زندگی را فقط باید زندگی کرد. زندگی را باید احساس کرد. در این میان، از همه دوستانی که خواسته یا ناخواسته در این راه کمکم کردند و از جمله خوانندگان این وبلاگ ممنونم.
شعر کوتاه زیر را یکی از دوستان فرستاده بود، شما هم بخوانید: Happy road to life just as simple as this: Take time to Love… It is the secret of eternal youth! Take time to laugh… It is the music of the heart! Take time to cry… It is the sign of a large heart! Take time to read… It is the source of knowledge! Take the time to hear… ! It is the power of Intelligence Take time to think… It is the key of success! Take time to play… It is the freshness of childhood! Take time to dream… It is the breath of happiness!
Take time TO LIVE… Because time passes… QUICKLY And NEVER returns! |
||
|
|
|
|
|
فکر نمیکردم هاشمی بره نماز جمعه حرف بزنه. بعد از این چهار سالی که دولت و طرفداراش هاشمی رو با اسم مافیای قدرت و ثروت کوبوندن، برام جالبه بدونم چی میگه. خاتمی و موسوی و طرفداران جبهه سبز هم قراره حضور داشته باشند. حالا چشم همه به دهن هاشمیه. بازی به جاهای خیلی جالبش رسیده! یکی از خوبیهای ماجراهای اخیر این بود که من و امثال من که تو ماجراهای سیاسی و از جمله ماجرای پشت پرده روی کار آمدن احمدی نژاد چیزی نمیدونستیم، یک کم مطلع شدیم. به هر حال نباید در رابطه با مسائل جامعه و سیاستش بی خبر بود. |
||
|
|
|
|
|
خوب، باید بگم که به شخصه هیچ جواب قانع کننده ای در رابطه با تناقضاتی که در مورد مذهب مطرح کردم نگرفتم. از همه دوستانی که تا به حال نظر دادند ممنون. فکر کنم حرفها به اندازه کافی زده شد تا دیگران با خواندن آنها خود بتوانند قضاوت منصفانه ای داشته باشند. دوستان عزیزی که مثل من نمیتوانید برای تمام این حرفهای مشکوک جواب قانع کننده ای پیدا کنید و کسی هم جوابی برای شما ندارد، باید بهتون بگم همانقدر که مدافعان و معتقدان به مذهب یا هر عقیده دیگری بخواهند به اسم خدا یا هر اسم دیگری عقیده و نظری را ابلاغ و ترویج و حتی زور کنند، بدانید که شما هم به اسم خودتان حق اظهار نظر و زیر سوال بردن و سر باز زدن از هر چیزی را دارید و در این مورد برای خودتان مرز قائل نشوید. شما به اندازه یک انسان از زمین سهم دارید. برای حق انسانی خودتان مبارزه کنید و نگذارید که با عقاید بی پایه و اساس زندگی برای شما زهر شود. حرفتان را بزنید و حرفها را بشنوید و آن نوع زندگی که واقعاً مورد پسندتان است انتخاب کنید و برایش تلاش. البته در این فرایند مقدم خودتان هستید. اول از خودتان شروع کنید. اول خودتان! خودتان! مطمئن باشید که اگر به جای سرزنش موارد بیرونی، صادقانه اول از خودتان شروع کنید خیلی از مشکلات خیلی راحتتر از اون چیزی که فکر میکردید حل میشود. ریشه بسیاری از مشکلات درون خود ماست. به who cares هم باید بگم که جوابی برای این سوال ندارم که بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد. شاید همینی باشد که تو میگویی و همه نابود شویم ولی راستش را بخواهی امروز داشتم به یکی از دوستان میگفتم که دارم به این نتیجه میرسم که فرقی نمیکند که بعد از مرگ به انرژی و روح از این جور چیزها تبدیل شویم یا از بین برویم. بعد از این همه فکر و پشت سر گذاشتن تجربه ها و احساسات مختلف، گفتم که باید به دنبال راهی باشم. چیز جدیدی! احساس میکنم به آن چیز جدید رسیده ام و حالا دیگر در ته وجودم احساس میکنم که میتوانم با تمام این بی هدفی ها و بی معنایی ها کنار بیایم. این روزها دارم زندگی را مثل یک بازی بزرگ می بینم. درست مثل همین درس تئوری بازی ها که این ترم دارم، این زندگی پر است از بازی های مختلف و ما هم بازیکنهای آن با تمام استراتژیهای ممکنی که برای بازیهایمان میتوانیم داشته باشیم. توابع هدف هم در این بازی ها چیزی نیست جز منفعتهایی که برای خودمان تعریف میکنیم. دوستانی هم که فکر میکنند منفعتهای این دنیا و آن دنیا (اگر باشد) با هم یکجا جمع نمیشوند، باید بگویم که شما پاداش و جریمه هایتان را همینجا میگیرید. حالا چه این پاداش مثلاً احساس خوبی باشد که از کمک و ابراز محبت به انسان دیگری عایدتان شود و چه مثلاً جریمه، احساس اضطراب یا از دست دادن اعتماد دیگران در اثر دروغ گفتن باشد! چه این پاداش احساس لطیف صمیمیتی باشد که در اثر گذشت و بخشش اشتباهات یکدیگر به آن برسیم و چه این جریمه حس سوزش و ناراحتی باشد که در اثر حسادت و نفرت به شما میرسد و یا حس تنهایی در اثر غرور و تکبر بی جا. انسانهای مظلوم هم درست به اندازه ی انسانهای ظالم مقصرند و در نتیجه اگر ضرری هم به آنها برسد، جای هیچ گونه شکایتی نیست، چرا که از فکر و تلاششان برای احقاق حق خود استفاده نکردند. به جای غر زدن و نفرین و حواله کردن به خدا، پاشو خودت یک کاری بکن و از نیروی خودت برای گرفتن حقت استفاده کن. تو هم به اندازهی طرف مقابل قدرت و نیرو داری! کسانی که خود قانون گریزی میکنند، خودشان هم قربانیهای این قانون گریزی خواهند بود (نمونه اش رانندگی در شهر تهران- همه از این وضعیت شاکی هستیم، حتی متخلفین در رانندگی). و به طور کلی، وقتی قانون و رعایت آن را جدی نگرفتی و جهت جلوگیری از قانون شکنی تلاش نکردی، انتظار هم نباید داشته باشی که جامعه ای قانونمند و امن و آرام داشته باشی. و بسیاری نمونه های دیگر . . . میخواهم بازی کنم و از بازیها لذت ببرم. درست مثل همان بچگی هایمان که وقتی بازی میکردیم در بازی و در لذتش غرق بودیم. میدانی وقتی بزرگ میشویم چه اتفاقی می افتد؟ یادمان میرود که هنوز در همان بازیها هستیم و فقط کمی بازی پیچیده تر شده است وگرنه هیچ چیز، هیچ ارزش دیگری بیشتر از آن بازیهای کودکی ندارد. فقط ما یادمان میرود و زیادی جدی میگیریم همه چیز را. اگر دقت کنی می بینی زندگی بزرگانه چیزی نیست جز یک نسخهی پیچیده تر از خاله بازیها و قائم موشک بازیها و تمام دعواها و قهرها و آشتیها و لجبازیها و عشق و نفرتهای کودکانه. حالا خودت ببین چه طوری بازی کنی حالش بیشتر است، همان جوری بازی کن عزیز جان! اگر بتوانیم دوباره مثل کودکی هایمان شویم، فکر کنم خیلی همه چیز بهتر شود. خیلی! هر موقع هم، این بازیها به نظرت زیادی جدی آمد و خواست بهت فشار بیاره، میدونی چی کار کن؟ بشو مثل بزرگترهایی که وقتی ما بازی میکردیم و بازی رو جدی میگرفتیم بهمون میخندیدند و میگفتند: بچن دیگه! خودتو بگذار جای یک کل (شاید همونی که بهش میگن خدا)، بخند و بگو: بچه ایم دیگه! پینوشت: "زندگی را اگر بپذیریم، به تمامی تجربه اش کنیم، و در زمان حال ازش لذت ببریم، چه بسا به توجیه دیگری نیازمند نباشد. برای واگرداندن وسوسه های پوچی (نهیلیسم)، آیا همین بس نیست که تا بیشترین حد ممکن زندگی کرد؟" مقدمه کتاب بیگانه از آلبر کامو |
||
|
|
|
|
|
از همه دوستانی که در پست قبل نظر دادند و منبع و لینک برای مطالعه بیشتر معرفی کردند از صمیم قلب متشکرم و از دوستان دیگری هم که این نوشته ها را میخوانند و نظر و لینک و منبع مرتبطی دارند ممنون میشوم که به اشتراک بگذارند تا همگی با هم فکر کنیم. من به طور کلی قصد ندارم که نظر خاصی را به کسی بقبولانم چون خودم هم سر خیلی چیزها مطمئن نیستم. هدفم از آوردن این نوشته ها در اینجا دستیابی به منابع بیشتر برای تفکر و جستجو است. ولی از آنجایی که دوستان زحمت میکشند و نظر میدهند، من هم اشکالاتی را که به نظرم میرسد حرفهایشان دارد و سولاتی که به ذهنم میرسد را میگویم وگرنه اصلاً قصد ارشاد و هدایت و از این جور چیزها ندارم. حالا چه هدایت به سوی خدا و چه غیر خدا. یعنی اصلاً برایم مهم نیست که هرکسی چه اعتقادی دارد و چه فکری میکند چون هر کسی خودش میداند که چه کار کند و به من نوعی هیچ ربطی ندارد که چه طرز فکر و انتخابی دارد. جواب دوستانی را که نظر دادند را همینجا میدهم. به خیالباف: همکار عزیز قدیمی، من همچنان به شما پیشنهاد میکنم که با تعصب کمتر و با توجهی بیشتری نوشتههای من را بخوانید. ببینید شما به اشکالات و شبهه های من جواب نمیدهید و اعتقادات مذهبی خودتان را تکرار میکنید. من یک اشکالی در مباحثه خصوصی امان به یکی از دوستان (بیابان زده) گرفتم که ایشان جواب قانع کننده ای به این اشکال کلی من ندادند و همان اشکال را هم به شما میگیرم و آن این است که ما الان میخواهیم درستی مذهب را با ابزاری که در دست داریم و همان تعقل و استدلال است بررسی کنیم ولی این اصلاً منطقی نیست که برای این بحث شما بیایید همان فروض اولیه مذهب را درست فرض کنید و بعد بیایید نتیجه بگیرید که پس مذهب درست است.خوب در این صورت معلوم است چنین نتیجه ای میگیرید. مثلاً میآیید صفات خدا را با عنوان قادر و حکیم در نظر میگیرید و بعد میآیید بر اساس آن توجیه میکنید که حکمت خدا اقتضاء میکند که قوانین اولیه ای را که خلق کرده حفظ کند یا قدرتش اقتضاء میکرده چیزی را بیافریند. اولاً اینکه توصیف خدا به صورت یک موجود بیرونی با صفات خاص مثل حکیم و قادر از همان فروض مذهب است پس شما نمیتوانید از فروض درونی چیزی که مورد سوال است برای اثبات خودش استفاده کنید. در ثانی اشکالی که من گرفتم به تناقضی بود که در این فروض مذهبی می بینم. شما دارید میگویید که حکمت خدا اقتضاء میکند که این قوانین را نقض نکند، خوب اشکال من هم همین بود که چرا یک جا نقض میکند و جای دیگر نمیکند؟ چطور میتوانید بگویید که عذاب ناگهانی آسمانی و غرق کردن آدمهای مثلاً بد نقض حکمت نیست ولی آفرینش دوبارهی حیوانات غرق شده در این عذاب ناگهانی (عذابی که قوانین اولیه را نقض کرده است) نقض حکمت است؟ مگر مطابق با مذهب، جزء قوانین اولیه این نیست که عذاب و پاداش را به بعد از مرگ واگذار کند و در این دنیا به انسانها اجازه بدهد که خودشان انتخاب کنند که مومن باشند یا کافر و اگر کافر بودن را انتخاب کردند با عذابی مثل بارشهای انبوه خارج از عادت یا رعد و برقهای خشک کننده، آنها را نابود نکند؟ یا وقتی میگویید اگر هنرمند هنری نداشته باشد هنر خودش را نفی کرده، خوب خودش که میداند قادر است و هنر دارد، یعنی میخواهد به خودش چیزی را که میداند نشان دهد و اثبات کند؟ مضحک نیست؟ پس خواسته موجودات دیگری را بیافریند تا قدرت و هنرش را به آنها نشان دهد و آنها هم بشینند تحسینش کنند، درنتیجه قصد خودنمایی داشته و این یعنی به خلق این موجودات نیاز داشته وگرنه خودش که میدانسته چقدر هنرمند است و قدرت دارد. اینکه میگویید از نظر عقلی میتوان پی به وجود جهان بعد از مرگ برد زیر سوال رفتنی است. چطور میتوان از نظر عقلی به وجود جهان بعد از مرگ پی برد در حالی که از نظر عقلی از کم و کیف آن نمیشود مطلع شد؟ این یک تناقض نیست که از نظر عقلی به وجود چیزی بتوان پی برد ولی از کم و کیف آن نتوان با خبر شد؟ اگر میتوانی از نظر عقلی وجود چیزی را ثابت کنی پس باید اول بگی چه جوری است و وقتی چیزی از نظر عقلی قابل درک و اثبات نباشد پس نمیتوان وجود آن را هم نشان داد. در ضمن، یافته های بشری یا در واقع علوم اگر به فلسفه اشان دقت کرده باشی هیچ وقت نمیگویند که این یا آن تئوری برای همیشه درست است بلکه میگویند این تئوری فعلاً مثلاً میتواند فلان مساله را بهتر از تئوری های قبلی توضیح دهد ولی همینطور که زمان پیش میرود تئوری های جدیدی می آیند که ممکن است تئوری های اولیه را نقض کنند یا آنها را کامل کنند و غیره. و میشود یافته ای را مثال بزنید که با عقل قابل تصور و فهم نباشد و ما آن را به عنوان علم پذیرفته باشیم؟ اگر میخواهید از این دسته استدلالات بیاورید که ما در فطرتمان میل به جاودانگی داریم پس جهان بعد از مرگ وجود دارد، برای من به شخصه اصلاً قابل قبول نیست چون من در وجود و فطرت خودم اصلاً همچین میلی ندارم و وقتی خودم همچین چیزی ندارم نمیتوانم قبول کنم که این فطرت چیزی عمومی باشد. به نظر من این فطرت که مذهبیون بهش مراجعه میکنند مجموعه ای از احساسات بیش نیست و احساسات هم در انسانهای مختلف و در شرایط مختلف میتواند متفاوت باشد. از معرفی کتابها هم ممنون. سعی میکنم نگاهی به آنها بیندازم. هر چند با توجه به کتاب دیگری که از ایشان خوانده ام (انسان کامل)، فکر کنم این اشکال اساسی که به شما گرفتم به حرفهای ایشان هم در این دو کتاب وارد باشد. ایشان در کتاب انسان کامل، فروض اولیه و درونی مذهب را درست و حقیقت فرض کرده و بعد بر اساس آن حرفهایش را توسعه داده . در رابطه با لجبازی و منصف بودن هم فکر کنم اگر در مورد اینها به خودتان هم تذکر کوچکی بدهید بد نباشد. به بیابان زده: دوست عزیز، همانطور که گفتم، اشکال اساسی من به شما همچنان وارد است. شما نمیتوانید از فروض چیزی که مورد سوال است برای اثبات درستی خودش استفاده کنید. شما همچنان دارید میگویید که این فروض درست هستند پس حقیقت این است. من نمیدونم دیگه به چه زبونی باید این اشکالم را بگم که شما متوجه بشید و جواب قانع کننده ای بدید؟ و حالا که جواب قانع کننده ای ندارید لااقل بگید که این اعتقاده من به شخصه است و نگید که حقیقت این است. وقتی میگویید "حقیقت این است که حقایق بیان شده اند و ما باید خودمان را قابل کنیم"، اصلاً عبارت قابل فهمی نیست. به نظر من حتی نوعی خودپسندی در این حرف شما مشاهده میشود. این یعنی اینکه شما به قابلیت خاصی رسیده اید که کل حقایقِ به قول شما بیان شده را فهمیده اید که اینطور با اطمینان میگویید حقیقت این است و من و امثال من قابلیت فهمشان را پیدا نکرده ایم. واز آن جمله آن حقایق که شما به آن رسیدهاید این است که "این حقایق بیان شده اند و ما باید قابل شویم". و باز من نمیفهمم که اگر عقل کافی نیست، ما چه ابزار دیگری برای فهم در دست داریم؟ باز تکرار میکنم، اگر شما باز میخواهید به احساسات ارجاع بدهید. من قبلاً هم گفتم، برای من عقل بالاتر از احساسات است. نه از این نظر که احساسات مهم نیستند بلکه از این نظر که برای شناخت احساساتی که آنها هم یکی از موارد مورد سوال برای من هستند تنها ابزاری که در درست است عقل و منطق است و باز تکرار میکنم که تنها منطق و گزارههای منطقی بین انسانها مشترک هستند و همه آنها را میفهمند ولی احساسات بین انسانهای مختلف و برای یک انسان در زمانها و شرایط مختلف متفاوت هستند. از آن جمله نیاز به پرستش که من خودم به شخصه چنین نیازی را قبلاً احساس میکردم ولی الان نمیکنم. به هر حال اگر باز هم این طوری بخواهید ادامه دهید، هرچند همچنان اگر دوست داشته باشید اینجا میتوانید به نظر دادن ادامه بدهید ولی باید به اطلاعتون برسونم که نظراتتون قابل استفاده برای من نیست. به Who cares: اولاً، از اینکه بعد ازمدتها یک نظر ماتریالیستی دیدم، بینهایت خوشحالم. چون باعث تنوع نظرات میشه و کمک میکنه که دیدگاه ها و نگاه ها مختلف و متنوع بشه. به شخصه واقعاً از حرفهای تکراری خسته شده ام. ممنون واقعاً به خاطر لینکها. از آن لینک تکامل خوشم اومد. راستش خودم هم تو شک بودم که تصادفی بودن میتونه منطقی باشه یا نه و حالا میبینم که میشه. یعنی اشکالی که حاجی هم به استدلالم گرفت وارده. ولی سوالی که باز دارم اینه که همین خود تولید چیزها به صورت تصادفی از کجا آمده؟ چرا طبیعت به صورت تصادفی چیزها را تولید میکنه و به این تولید تصادفی هم ادامه میده؟ چرا تولید تصادفی جایی متوقف نمیشه؟ و یا تا به حال نشده؟ همین خاصیت تولید تصادفی از کجا اومده؟ این حرفت هم جواب خوبی هست که این دور و تسلسل چرا در دنیا تموم نشه؟ جوابی که من هم برای خودم داشتم همین بود که خدا میتونه چیزی جدا از این دنیا نباشه. یعنی دنیا با همهی بیانتهایی کهکشانهایش و ناشناختههایش همون خداست و ممکنه چیز جدا و بیرونی با خاصیتهای خاصی در بیرون وجود نداشته باشه. اگر دقت کرده باشی اون نظریهی از وحدت به کثرت و دوباره از کثرت به وحدت هم همینو میگه ولی اینها همه احتمال هستند و من در کل میگویم با اطمینان نمیتوان حکم داد. مثلاً تو هم نمیتونی با اطمینان بیای بگی که بعد از مرگ ما از بین میریم و چیزی ازمون نمیمونه. چون مرگ میتونه ادامهی حیات طبیعی در قالب دیگری باشه ( این پست منو ببین) و در مورد اینکه این فرایند بعد از مرگ چه جوری میشه نمیتوان با اطمینان صحبت کرد. شاید ما واقعاً نیست و نابود بشیم و شاید هم نشیم. و البته این سوال هم مطرح است که اون چیزی که از اول همه چی ازش درست شده چی بوده و از کجا اومده؟ چون داستان نظریه های طبیعی از این شروع میشه که یه چیز یا چیزهایی از اول بوده و بعد بقیهی ماجرا. به حاجی: از اینکه به دوستان به جای من جوابهایی دادی ممنون. به هر حال من و تو چون تا حدی شبیه فکر میکنیم جواب خاصی واسه گفتن ندارم. فقط در رابطه با تکامل اینکه پرسیدی لزوماً ایجاب نمیکرده حیوانی به حیوان دیگر تبدیل بشه. اینجور که اینا میگن اینطوریه که همه حیوانات منشاشون به موجودات تک سلولی برمیگرده و بعد شاخه شاخه شدند واینکه حیوانات شاخه شاخه شده هم به مرور تغییر شکل دادهاند، این تغییر شکل هم در راستای بقا یا تطبیق با محیط اطرافش بوده. و البته این تغییر شکل اینجوری نبوده که مثلاً دایناسور موش بشه بلکه تغییرات تدریجی در ساختمان بدن بوده که مثلاً پاها را از دست داده و تبدیل به باله شده یا برعکس. مثلاً در مورد والها و دلفینها که چرا تنها موجودات پستانداری هستند که در آب زندگی میکنند و باله دارند و به جای آبشش، شش دارند نظریه ای که هست اینه که اینها اول پستانداران پادار روی خشکی بودند که نزدیک دریا زندگی میکردند، بعد چون منابع غذا در خشکی کم شده بود، کم کم واسه غذا پیدا کردن به آب زدند و شروع به شنا کردن در آب کردند و کم کم، پاهایشان تبدیل به باله شد و بدنشان مناسب برای شنا کردن. نکته ای هم که اشاره شد این بود که موقع شنا کردن ستون فقرات نهنگ و دلفین بالا و پایین میره مثل موقعی که مثلاً یک سگ رو زمین میدود. در حالی که ماهی های دیگه ستون فقراتشون به راست و چپ حرکت میکنه. و غیره. فیلم Evolution را گیر بیار خودت ببین. در مورد اینکه گفتی تکامل ادامه داره و میمونها فعلاً به سطح ما نرسیدند و بعداً ممکنه برسند هم اشکالت به جا بود و ممکن است برسند. کما اینکه الان هم در مقایسه با حیوانهای دیگر سطح هوش بالاتری دارند. یک پیشنهاد به همه دوستانی که نظر میدهند. به هر حال فکر کنم ما همگی حق داریم نظر بدهیم و سوال کنیم ولی به هر حال بهتر و اخلاقی تر این است که سعی کنیم به یکدیگر فحش ندهیم. نهایت این است که قبول میکنیم هرکس نظر متفاوتی دارد و نتوانسته ایم به نقطه نظر مشترکی برسیم ولی نیازی به عصبانی شدن و فحش دادن و بی احترامی اصلاْ نیست. |
||
|
|
|
|
|
به تازگی مجموعه شش قسمتی Evolution را دیدم. خلاصه اش این است که میآید در رابطه با نحوه ایجاد موجودات (از جمله انسانها)، سرآغاز پیدایششان و اینکه چی شده که الان طبیعت و موجوداتش اینجوری و این شکلی هستند بحث میکند. سعی میکند که با کمک شواهد تجربی شامل زمین شناسی و زیست شناسی و غیره به چراهایی پاسخ دهد. ریشه این نوع نگاه هم به نظرات داروین برمیگردد که الان دارند رویش بیشتر کار میکنند و با استفاده از روشهای علمی نظریات رو توسعه میدهند و تست میکنند. نکته ای که در این نوع نگاه وجود دارد این است که میگوید تمام موجودات و از جمله انسانها سرمنشا یکسانی دارند و طی یک فرایند طبیعی و در طول میلیونها سال تغییر و تحول و تکامل به شکل کنونی آن رسیده اند. از آن جمله همان نظریه مشهور تکامل انسان از میمونهاست که سرمنشاً خود میمونها و بقیه موجودات هم به موجودات تک سلولی که بعد از پیدایش زمین ایجاد شدند برمیگردد. و اینکه ما ذهن و مغزمان فعلی امان قبلاً به این شکل نبوده است و به مرور به این صورت درآمده است. وارد جزییاتش نمیشوم. اگر دوست داشتید خودتان این مجموعه را گیر بیاورید و ببینید. منتها این نوع نگاه در مقابل نگاه آفرینش در مذاهب قرار دارد که میگوید خدا آدم و حوا را آفرید و بعد به خاطر همان گناه اولیه (خوردن میوه درخت ممنوعه) به زمین تبعید شدند و حالا هم همه فرزندان آنها دارند تقاص گناه مادر و پدر اولشون را پس میدهند. به هر حال حتی اگر تئوری های تکامل را که البته با شواهد تجربی تایید میشود (آثار و بقایایی که فرایند تکامل موجودات را نشان میدهد) بپذیریم. باز این سوال مطرح میشود که آن نیروی هوشمندی که این ماجرا را تا به الان هدایت کرده، تا امروز به این صورتی در بیاید که ما میبینیم چه بوده؟ اینکه فکر کنیم این فرایند تصادفی بوده احمقانه است چون این سوال مطرح میشود که اگر تصادفی است چطور میشود که اینطور هوشمند عمل کرده و مثلاً چرا الان به جای اینکه فقط یک نوع از موجودات (انسان) به توانایی تفکر رسیده باشد، همه اشان چنین توانایی را توسعه ندادهاند؟ چرا همان میمونهایی که ریشه ما به آنها برمیگردد، به چنین توانایی نرسیدند؟ یا حداقل این توانایی را در سطح پایینتر ندارند؟ هر چند تئوری تکامل با توجه به شواهد زیستی و باستانی منطقی به نظر میرسد و با نگاه به تاریخ بشریت هم میتوان دید که سطح آگاهی و درک بشر در طول زمان تغییر کرده و همچنان هم میکند، یعنی روند تکاملی در آن مشاهده میشود و در نتیجه پذیرش اینکه همه چیز از یک منشا بوده و به تدریج تکثیر شده اند و تکامل پیدا کرده اند میتواند کاملاً پذیرفتنی باشد ولی پذیرفتن اینکه شانسی بوده است کمی نامعقول است. در نتیجه نیرویی بوده که این فرایند را هدایت کرده و اسمش را میتوان گذاشت خدا. حالا برویم سراغ فروض مذهبی از جمله فروضی مثل وجود آدم و حوا و کشتی نوح. اگر فروض مذهبی را بپذیریم و اینکه خدا، زمین و موجودات را جدا جدا خلق کرد و اینها در طول زمان تکامل پیدا نکرده اند و شکل و صورت اولیه اشان از ابتدای خلقت همینی بوده که هست، این سوال مطرح میشود که شواهد تجربی (فسیلهای موجود از جمله فسیل دایناسورها) که نشان میدهد زمانی موجودات به شکل دیگری بودند را چه جوابی برایش میشود داشت؟ مثل فسیل ماموتها که شکل بزرگتر فیلها هستند؟ یا فسیل موجودات بزرگتر دیگری که مشابه همانها ولی کمی کوچکتر و با تغییراتی الان روی زمین هستند؟ ممکن است بگویید تناقضی بین اینکه زمانی موجودات به شکل دیگری بودند و منقرض شدند و بعد موجوداتی با شکل دیگری درست شدند وجود ندارد. خدا نسل آن موجودات قبلی را منقرض کرد و موجودات دیگری را خلق کرد. حالا سوالی که برای من مطرح میشود این است که چرا خدایی که مذهب میگوید چنان قدرتی دارد که هر چه را به محض اینکه اراده کرد خلق میکند، از نوح خواست که از هر حیوانی یک جفت در کشتیاش بگذارد و با خودش ببرد تا این موجودات از بین نروند؟ میتوانست بعد از فروکش کردن طوفان، همه موجودات موردنظرش را از نو خلق کند. و این یک تناقض است. یعنی از یک طرف با فرستادن طوفان با هدف عذاب در یک فرایند طبیعی دخالت کرده ولی از طرف دیگر برای آفرینش دوبارهی حیواناتی که از بین رفته اقدامی نکرده است. با توجه به شواهد تجربی مربوط به میلیونها سال پیش و آن چیزی که الان مشاهده میشود (یعنی وجود یک روند طبیعی در جهان و زندگی)، بعید به نظر میرسد که خدا خواسته باشد به صورت مستقیم در این فرایند دخالت کند. سوالی که الان در سطح خیلی کلان برایم مطرح است این است که خدا واقعاً به چه صورت در این فرایند دخالت کرده؟ آیا در حین هدایت یک فرایند هوشمند طبیعی تدریجی، مطابق با گفته مذاهب، خودش هم گاه گاهی دخالتهای مستقیمی از طریق فرستادن مذاهب و پیامبران و معجزات و عذابهای گهگاهی (ایجاد اخلال موقت در فرایند مورد نظرش) داشته یا نه؟ اگر فرض کنیم که خدا خواستش این بوده که موجودات منتخب این فرایند (یعنی انسانها) خودشان به تدریج حرکت و تکامل داشته باشند، چرا با فرستادن پیامبران اخلالاتی را در این فرایند ایجاد کرده؟ یعنی نگذاشته آدمها خودشون در اثر تعاملاتی که در جوامع با یکدیگر دارند رشد کنند و به جلو بروند؟ چرا پیامبرها را فرستاده که به قول مذاهب آنها را بترساند و بشارت دهد؟ اصلاً از چی بترساند و به چه بشارت دهد؟ یعنی خدا هدفش این است که یک عده را به بهشت و یک عده را به جهنم بفرستد و خواسته اتمام حجت کرده باشه؟ این مضحک نیست که بیاید به یک عده انسان روی این زمین بگوید که نعمتهای اینجا وسوسه تان نکند و من قرار است بعداً چیزهای خیلی بهتری بهتون بدم؟ این منطقی تر نبود که به جای این کار، بگذاره خودشون به این برسند که چی کار کنند بهتره، نه اینکه از سر ترس جهنم و شوق نعمتهای بهشتی باشد؟ و اگر هم اینطور نمیخواسته که خوب چه دلیلی داشته که همچین فرایندی رو از اول خلق کنه؟ یعنی اگر هدفش این نبوده که موجوداتی را خلق کنه که در یک فرایند پیچیده و جالب با آزادی عملی که دارند خودشان کشف کنند و حرکت کنند و بروند جلو، پس از اول آنها را تو همون بهشت نگه میداشت و انقدر تهدید و ترعیب هم نمیکرد و این همه منت هم نمیگذاشت که من به شما این همه نعمت دادم و شما شکرگزار نیستید و اینا. این منت درست مثل منتی است که پدر و مادرها سر بچه هایشان میگذارند که من برات کلی زحمت کشیدم و تو قدردان نیستی. خوب یکی نیست بهشون بگو شما هر زحمتی هم کشیدید واسه دل خودتون کشیدید. واسه اینکه بچه دوست داشتید و از داشتن بچه لذت میبردید وگرنه چه دلیلی داشتید که بچه بیچاره رو به این دنیا بیارید؟ حالا این خدایی هم که این همه منت میگذاره، خوب خودش انسان رو خلق کرده و خودش دوست داشته که انسان این جوری باشه و این چیزها رو هم بهش داده. همهی بازی رو خودش ترتیب داده. سوال دیگری هم که من دارم این است که این خدایی که میگویند بی نیاز است، اگر واقعاً بی نیاز است پس نیازی هم نداشته که انسان را خلق کند. پس واسه چی خلق کرده؟ پس لابد خودش یه چیزی میخواسته دیگه و گرنه ما که از اول نبودیم که به چیزی نیاز داشته باشیم. پس حالا که خواسته پس نیازی هم بوده. شاید کلاً حوصلش سر رفته بوده خواسته یک بازی بزرگ راه بندازه خلاصه سوال تو ذهنم خیلی زیاده. بعضی وقتها از اینکه تو همچین بازی مضحکی گیر کردم دیوانه میشم ولی چاره ای نیست، باید بازی کرد. میخوام تا اونجا که میشه این بازی طراحی شده رو کشف کنم. میخوام ببینم که تو این بازی چقدر واقعاً قدرت دارم. گاهی وقتها فکر میکنم که چیزی جدا از اون نیرویی که همه این بازی رو درست کرده نیستم. یعنی اون نیرو تکثیر شده. در واقع همون بحث از وحدت به کثرت و دوباره از کثرت به وحدت. ولی کلاً این بازی خیلی نامردیه. و اینکه تو در این بازی همون جزئی باشی که بخوای بدونی و نیاز داشته باشی که بدونی ولی نتونی ته نامردیه. اون خدای شما خیلی بدجنسه. من نمیفهمم چرا شماها میگید مهربونه؟ چند تا فرضیهی قابل بررسی (بررسی همه این فرضیات مطالعات مربوطه را می طلبد) 1- مذهب ساخته انسانهاست و کتابهایی مثل قران ساختهی یک سری نوابغ هستند تو مایه های انیشتین 2- مذهب ساخته دست خداست که به صورت دخالتهای مستقیم در کل فرایند خودش را نشان داده 2-1- در صورت درستی فرضیه 2، هدف خدا از آوردن مذهب اصلاً معلوم نیست. درست همانطور که هدفش از آفرینش کل این فرایند، حالا به هر صورتی که بوده باشد، معلوم نیست. از آنجا که ممکن است کل این فرایند در حد یک سرگرمی برای خدا باشد، مذهب هم میتواند یک چیز سرکاری بیش نباشد. یعنی لزومی ندارد که خدا طبق ادعایی که دارد راست بگوید یعنی میتواند بر خلاف حرفهایی که در کتابهایی مثل قران آورده شده است عمل کند. ۲-2- مذهب واقعاً توسط خدا آورده شده و خدا هم راست گفته ولی اگر فرض کنیم راست میگوید، این تناقضات بین گفته هایش چه میشود؟ اینکه به چیزی نیاز ندارد در حالی که چیزی را آفریده است. آفرینش در صورت نبود نیاز همانطور که گفتم زیر سوال رفتنی است. یا اینکه عادل است. اگر واقعاً عادل است، این عدالت نیست که موجودی را طوری بیافریند که سرش پر از چرا شود ولی در عین حال قدرت دانستن و پیدا کردن جوابهایش را نیز به او ندهد چون قدرتش از آفریینده اش کمتر است و به گفته خود آفریننده هیچگاه نمیتواند آفریینده اش و هدف آفریننده اش را بفهمد چون از قدرت تصور او خارج است و تازه با این وضعیت انتظار ایمان آوردن هم داشته باشد و بیاید بگوید که اگر فکر کنید، میفهمید که باید به من ایمان بیاورید. و آنوقت تو وقتی فکر میکنی میبینی با این اوضاع اصلاً نمیتوانی ایمان بیاوری.
|
||
|
|
|
|
|
به دلیل اهمیتی که موضوع در ذهنم دارد این پست طولانی است. مستندی آمریکایی دربارهی مذهب دیدم. مستند جالبی بود. ساخته لری چارلز. آمریکایها مذهبی هستند و مطابق با آماری که در این مستند نشان داده شد فقط 16 درصد مردمش دینی ندارند (بر خلاف اروپا). کاری که شده بود این بود که طرف میرفت با آدمهای مذاهب مختلف حرف میزد و سعی میکرد غیر منطقی بودن و تناقضهای موجود را از لای حرفاشون بکشه بیرون. این افراد که از فرقه ها و ادیان مختلف انتخاب شده بودند وقتی عقایدشون زیر سوال میرفت، اول سعی میکردن که توجیهش کنن ولی در نهایت وقتی تو استدلال کم میآوردند میگفتن که ما به این ایمان و اعتقاد داریم. به هر حال اعتقاد من اینه. مثلاً داستانهای پیامبران تو انجیل رو زیر سوال میبرد. مثلاً اینکه چطوری ممکنه یوسف 3 روز تو شکم یک ماهی بزرگ زنده بمونه؟ یا به تناقضهایی که در انجیل نسبت به توصیف خدا وجود داره پرداخته بود. یا مثلاً اومده بود داستان مسیح و متولد شدنش از یک مادر باکره، کشته شدن و رستاخیزش رو با یک داستان از اساطیر یونانی که در مورد شخصی به نام هورس نوشته شده بود تطبیق داد که او هم دقیقاً همین سرنوشت را داشت. میخواست بگه که هیج دلیلی وجود نداره که مسیح ساختگی نباشه. یا وقتی در مورد اینکه تو قران به مسلمانها گفته شده که کافران را بکشید (اقتلوهم این سقفتموهم:هر کجا آنها را یافتید بکشید) از زن مسلمانی که قبلش گفته بود اسلام دین صلحه توضیح خواست، زن جواب داد که این مربوط به اون زمان بوده و نه حالا. مصاحبه کننده هم گفت: ولی شما میگویید که این حرف خداست و حرف خدا برای همه زمانها درست مطلق است. زنه فقط تکرار میکرد که نه نه نه، اینطور نیست. به اعتراضات هیجان آلود مسلمانها در رابطه با کتاب سلمان رشدی و اون کاریکاتوری که تو روزنامه دانمارکی چاپ شده بود هم اشاره کرد و اینکه مسلمانها به خاطر توهین به پیامبرشان حکم به اعدام اولی داده بودند و کاریکاتوریست رو هم ترور کرده بودند. از مسلمانی میپرسید که به نظر شما آیا یک انسان را باید به خاطر ابراز عقیده اش کشت؟ تو خودت به آزادی بیان اعتقاد نداری و نمیخوای در مقابل اظهار عقیده ات از امنیت برخوردار باشی؟ در طی فیلم هم جنگ و آدم کشیهایی که به خاطر اختلافات مذهبی وجود داره رو نشون داد. نمونه ی بارزش اسراییل و فلسطین. قسمتهایی از بیت المقدس هم نمایش داده شد و اینکه محل عبادت یهودیان و مسلمانان در آنجا جداست. راوی فیلم پرسید: آیا نمیشد که تمام مذاهب اینجا در کنار هم با صلح زندگی میکردند و انقدر با هم جنگ و دعوا نداشتند؟ چند جمله ای از نتیجه گیری آخر فیلم رو هم اینجا نوشتم: The only appropriate attitude for man to have is to doubt, doubt is humble تنها راه و منش مناسب برای بشریت شکاکیت است. شک فروتن است. Religion is dangerous because it arouse human beings who don’t have all the answers to think that they do مذهب خطرناک است چون بشر را به سمت این عقیده میبرد که جواب سوالهایی را که به واقع جوابی برای آنها نیست میداند How can I be sure that what happens after death, who knows? Nobody knows مثلاً چطور میتوان مطمئن بود که بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟ کی میداند؟ هیچ کس نمیداند. میدانید دوستان، مذهب به انسان قطعیت میدهد. تو هم زمانی که فکر کردی حقیقت همانی است که در دست توست به نوعی آرامش میرسی. برای همین است که آدمها به راحتی مذهبشان را ول نمیکنن. زندگی در شک خیلی سختتر از زندگی در اطمینان است؟ اینطور نیست؟ مذهب خطرناک است چون با قطعیتی که به پیروانش میدهد آنها اجازهی خیلی کارها را خیلی راحتتر به خودشان میدهند و ککشان هم نمی گزد که ممکن است اشتباه کرده باشند. و اگر هم بخواهی آنها را با استدلالات منطقی مواخذه کنی و به بحث بکشانی، حرف از خدا هست و ایمان. اجازه کشتن و کشته شدن (حملات انتهاری). اجازهی کشتن آدمها به اسم مسیح (طرف توهم برش میداره و می اید میگه از طرف مسیح ماموریت داشته)، یهودیان اجازه کشتن فلسطینیها را به خودشان میدهند چون این سرزمین موعودشان است و مسلمانان اجازهی صدور حکم برای اعدام سلمان رشدی و امثال سلمان رشدی به خاطر ابراز عقیده اشان (من کتابش را نخوانده ام ولی کلیتی که شنیده ام در رابطه با پیامبر و زنانش، راستش رو بخواهید اتفاقاً جای تامل دارد) فکر نمیکنید که اگر ما با دیده شک به همه چیز نگاه میکردیم، اونوقت سختتر به قضاوت میپرداختیم و راحتتر بقیه انسانها را میپذیرفتیم و کمتر همدیگر رو اذیت میکردیم؟ خواهشاً برای جواب به این سوال به اون ته وجود خودتون مراجعه کنید و جوابشو به خودتون بدید. فکر نمیکنید که اگر به جای اینکه هرکس به مذهب خودش بچسبد، خودش را بر حق و بقیه را ناحق بداند و مدام بین پیروان مذاهب مختلف بحث و کشمکش باشد، عقلانیت را به عنوان ابزار زندگی انتخاب میکردیم، انسانها در کنار هم راحتتر زندگی میکردند؟ عقلانیتی که بین همه انسانها مشترک است، فکر نمیکنید بهترین وسیلهای است که ما در دست داریم تا در کنار هم زندگی را به پیش ببریم؟ فکر نمیکنید اگر اصلاً مثلاً یهودی بودن معنایی نداشت، یهودیها دور هم جمع نمیشدند تا به سرزمین موعودشان برسند؟ فکر نمیکنید اگر مسیحیها، یهودیها را پست نمیدانستند، هولوکاست اتفاق نمی افتاد؟ فکر نمیکنید اگر مسلمانان انقدر به شهادت و زنده نگاه داشتن شریعت الهی علاقه نشان نمیدادند، این همه نزاع و بمب گذاری و کشمکش بین سنی و شیعه در عراق و پاکستان و امثال هم اتفاق نمی افتاد؟ و حالا من میخواهم سوال کنم که فکر نمیکنید اگر در ایران به جای حکومت مذهبی، حکومت عقلانیت و در روابط بین خودمان به جای خدا و اسلام، عقلانیت و منطق را جایگزین میکردیم زندگی زیباتری نداشتیم؟ این همه زورگویی که الان به اسم اسلام و حرف خدا بالای سر ماست و اجازه حرف زدن داده نمیشود، اگر حکومت عقلانیت و استدلال هم بود باز همین گونه بود؟ به نظر شما اینکه زمانی پیامبرانی بودند و آن قصه های قرانی در مورد یوسف و سلیمان و مسیح و موسی و محمد و غیره چه کاری میتواند برای زندگی انسان امروزه بکند و به چه درد ما میخورد؟ بالفرض هم که اینها افسانه و قصه نباشند و این معجزات و این داستانها اتفاق افتاده باشند، به چه درد ما میخورد؟ یا آن قوانینی که در قران مثلاً در رابطه با رفتار با بردگان و زنان آمده است به نظر شما غیر منطقی و نامربوط به زمان ما نیست؟ یا وقتی میگوید کافران را هر کجا یافتید بکشید به نظر شما مسخره و بیخود نیست؟ اصلاً کافر و مومن به نظر شما مفاهیم بی معنایی نیستند؟ انسانها همه خوبی و بدی را با هم دارند. این صفر و یکی قرآن به نظر شما مشکوک نمی آید؟به نظر شما به جای بلند کردن دستهایمان به سوی آسمان، این منطقی تر نیست که با تعقل و تلاش زندگی بهتری در روی زمین برای خودمان و بقیه بسازیم؟ یا به جای تلف کردن نیرو و وقت سر جهت انطباق قران و اسلام با زندگی امروز، از عقلمان برای تعیین قوانین مناسب شرایطمان استفاده کنیم؟ چرا باید فکر کرد که عقل ما ناقص است ولی این قوانین و این حرفهای مشکوک قابل اطمینان؟ به هر حال مسلم است که در صورت انتخاب عقلانیت هم مشکلاتی خواهیم داشت و زندگی بهشت نمیشود ولی با یک مقایسهی سرانگشتی بین کشور خودمان و کشورهایی که عقلانیت و علم کمتر در آنها دیده میشود با کشورهای اروپایی و آمریکا (آمریکایی ها مذهبی هستند ولی مناسبات و سیستم کشورداری اشان عقلانیت محور است) و کشورهای دیگری که به سمت عقلانیت روی آورده اند، به نظر شما آیا آنها زندگی بهتر و راحتتری دارند و مردمانشان شادتر و سالمتر هستند یا مردمان ما و کشورهای مشابه ما؟ و سوالهای بسیار دیگر . . .
|
||
|
|
|
|
|
میدانید خیلی سخت است. تشخیص و نگاه داشتن مرز بین اعتماد به نفس و غرور را میگویم. این زندگی خیلی چیز جالبی است. نمیدانم چه مکانیسمهایی در زندگی در جریان است ولی بعضی اوقات اتفاقاتی می افتد که تو خودت هم در تعجب می مانی. نمونه اش زمانهایی است که در چیزی زیادی به خودت مطمئن میشوی. یوهو یک اتفاقی می افتد که حسابی گوش مالیات میدهد. آن وقت هست که میفهمی همچین هم نیست که همه چیز رو بتونی تحت کنترل داشته باشی. اونوقت هست که به ضعفهای انسان پی میبری. درست مثال زمانی که به قدرتش پی برده بودی، حالا انگار زندگی میخواهد ضعفها و نیازهای انسان را هم نشانت بدهد. دلم نمیخواهد وقتی که چیزی را نشانم دادند انکارش کنم و باز با سماجت سر موضع قبلی بمانم. باید حرکت کرد. تصمیمهای جدیدی گرفته ام. دلم میخواهد همه قدرتم را به کار ببندم که درست به پیشش ببرم. زندگی را میگویم. |
||
|
|
|
|
|
Life is so weird and so are the people . . . |
||
|
|
|
|
|
زندگی ترکیبی است از دلهره و امید. دلهرهی وضع نامعلوم و امید برای وضع بهتر. سعی ام را میکنم که دلهرههای زندگی مرا به سمت تلاش برای امیدهای زندگی به پیش ببرد نه رکود و حس ناامیدی و شکست. و سعی میکنم که جدا از همه دلهرهها و امیدهایی که برای آینده دارم حال را هم زندگی کنم و دلهره ها و امیدها باعث نشوند که حرامش کنم، چرا که معلوم نیست آیندهای در کار باشد و زمان اتمام تجربهی زندگی را هیچ کس نمیداند. |
||
|
|
|
|
|
در عرض دو ماه گذشته دو تا کتاب خوندم. اولیش جنس دوم از سیمون دوبووار بود. دومیش دنیای سوفی از یوستین گُردر. هر دو کتاب را مدتی بود میخواستم بخوانم و بالاخره خوندم. به هر حال، لذت مطالعه چیزی است بس وافر که آدم را حسابی تازه سازی میکند (همان refresh). به خصوص اگر اولی کتابی باشد که آمده باشد زن را از جنبههای مختلف فیزیولوژیکی، تاریخی، فرهنگی، روانشناسی و اجتماعی تحلیل کرده باشد و تو هم که سرت درد بکند برای تحلیل. آن هم تحلیل مسائلی که خودت قبل از خواندن این کتاب هم حسابی در مغزت با آنها کلنجار رفته بودی. باید بگم که این کتاب یکی از لذت بخش ترین کتابهایی بود که تا به حال خوانده ام. راستش نتیجه عملی که تا به الان در باب فمینیسم به آن رسیده ام و با خواندن این کتاب هم تقویت شد این است که هر چه بیشتر عادلانه رفتار کردن حتی اگر در کوتاه مدت به ضرر آدم به نظر برسد در بلندمدت به نفع همه و از جمله خودت خواهد بود و از جمله فکر و رفتار عادلانه در رابطه با زن و مرد و روابط متقابل آنها. فمنیسم بر خلاف آنچه خیلیها فکر میکنند طرفداری از زنان و کسب منفعت برای زنان در مقابل مردان یا تجلیل از زنان و تقبیح مردان نیست بلکه چیزی است شبیه به همان دفاع از حقوق گروه های اقلیت و مخالفت با نژاد پرستی به منظور تعالی بشر در سطح کلان. فمنیسم تلاشی است در جهت کمک به رشد فردی انسانها (زنان و مردان) در درجه اول و رشد جامعه در وهله بعدی. به عنوان یک مثال باید بگم همانقدر که پیروی و تابعیت زنان از مردان در عقاید و شیوه زندگی ممکن است ناعادلانه به نظر برسد؛ در کنارش، کشیدن بار تامین معاش زندگی به تنهایی توسط مردان هم ناعادلانه است. همانقدر که دوری زنان از محیطهای کاری جدی و عدم به کار گیری نیروهایشان از جمله نیروی تعقل و استدلال در اقدامات عملی جدی آنها را به صورت موجوداتی بار میآورد که بخشهایی از وجود انسانی اشان رشد نمیکند و در نتیجه شاهد انتساب القاب کلیشه ای همچون موجودات احساساتی و وابسته به زنان هستیم؛ به همان نسبت فشار کاری زیاد برای مردان و انداختن قسمت اعظم بار تربیت نوع بشر بر دوش زنان هم، باعث میشود تا مردان از یک طرف از لذتهای احساسی و پرورش انسانی خود در جنبه هایی مثل از خودگذشتگی برای دیگری و مبارزه با خودخواهی محروم بمانند و در نتیجه باعث شود تا به مردان هم القاب کلیشه ای مثل خودخواه، خودمحور، زورگو، هوس باز و بعضاً بی احساس داده شود. از طرف دیگر هم، فشار تامین معاش باعث شود تا نتوانند وقتی برای خود جهت رسیدگی به علایق و تفریحات شخصی پیدا کنند. زنان هم از آن طرف نه به سمت موفقیتهای شغلی جدی حرکت میکنند و نه خود را در قبال تامین معاش اقتصادی اشان مسئول احساس میکنند. در عوض به دلیل داشتن وقت بیکار زیاد خیلیهاشان در بسیاری از مسائل از جمله پرداختن به تمیزی خانه و رسیدن به زیبایی خود دچار رفتارهای افراطی و سادیک میگردند. به قول سیمون دوبووار در حالیت خود زندانی میشوند. و به قولی دیگر از وی، انسان خود سازندهی سرنوشت خودش است و سرنوشت و ذات لایتغیر برای انسان بی معناست. و باید بگم این حرف به خصوص برای عصر علم و تکنولوژی واقعاً حرف حساب است. دنیای سوفی هم آمده بود نظرات فلاسفه مختلف را از زمان سقراط تا به امروز به صورت خلاصه و با زبان ساده بیان کرده بود. این یکی هم بسی لذت به کاممان چشاند. حداقلش این بود که فهمیدم موضوعاتی را که همیشه به آنها فکر میکنم واقعاً فلسفی هستند و جرقه هایی از سوالات و افکارم را در افکار این فیلسوفان هم دیدم. فلسفه شاید در نگاه اول برای زندگی عادی به درد نخور به نظر برسد ولی به نظر من فلسفه جزئی از وجود ماست و کسی که به آن توجهی نکند بخشی از وجود خودش را فراموش میکند. از آنجایی که این کتاب خیلی روان بود توصیه میکنم نگاهی به آن بیندازید. برای تقویت روحیهی پرسشگری کمک میکند. داشتن نگاه های کلی به زندگی در مواقع مشکلات و سختیها خیلی به آدم کمک میکند. به قول سارتر ما محکوم به آزادی هستیم و در قبال آن هم مسئول. پرداختن به مسائل فلسفی به آدم کمک میکند که راحتتر بتواند با زندگی و آزادی انسانی کنار بیاید. اگر بخواهی کسی باشی که احساس کنی این آزادی را حرام نکردهای و صرفاً دنباله رو نسخه های جمعی نیستی و سوالهای اساسی زندگی را به دست فراموشی نسپردهای، به نظر من لازم است که به این جور مسائل فکر کنی. |
||
|
|
|
|
|
من پست قبل را نه با هدف تمجید از شراب خواری نوشتم و نه با هدف احیاناْ تقبیح چیز دیگری مثل عرفان. هدف من از نوشتن چنین پستی سعی بر نگاه کردن جدید یا به عبارتی از زوایای دیگر به موضوعات مختلف است. حالا اینجا به عنوان مثال حافظ را آوردم. راستش را بخواهید من فکر میکنم که ما در طرز نگرشها و نگاه خود به مسائل مختلف دچار تعصب هستیم (و از جمله خود من). و البته این تعصب به نظر میرسد چیز خوبی نباشد. حداقل بهتر است بگویم نظر خود من این است و به شخصه هم همیشه سعی کرده ام و می کنم که تعصبهایم را تا حد ممکن کنار بزنم و در حد خودم تا آنجا که توان و آگاهی ام اجازه میدهد نگاه آزادی به مسائل داشته باشم. راستش من مدتی است به این نتیجه رسیده ام که مسائل زندگی خیلی نسبی هستند و حکمهای قاطع دادن کار سختی است. مثلاً به همین مثال حافظ دقت کنید. وقتی به شعرهای حافظ نگاه میکنی هم میتوانی معنای عرفانی از آن برداشت کنی (مثالهایی را که یک شخصیت مهم در نظرات آورد و از ایشان ممنونم) و هم معنایی که به عنوان مثال از شعر پست قبل میتواند استنتاج شود. من به طور خاص شعر قبل را آوردم چون میخواستم دوستان روی آن نظر بدهند نه اینکه بروند شعرهای با محتوای عرفانی حافظ را ببینند. من که خودم هم گفتم که حافظ مسلماً شعرهایی هم دارد که متضمن مفاهیم عرفانی است. منتها من عمداً این شعر را آوردم که راه نگاه جدیدی باز شود یا بهتر بگویم کمی شک کردن روی دانسته های قبلی. شاید و شاید که ما نه حداقل در همه چیز ولی در بعضی چیزها نگاه اشتباه یا حداقل مطلق سماجت آمیزی داشته باشیم. حافظ، حافظ قران بوده است. اسمش اصلاً رویش است ولی چه دلیلی دارد که آنچه وی از قران استنتاج کرده و درکی که وی از دین داشته با آنچه ما داریم یا به ما گفته اند یکی باشد؟ یا اصلاً از کجا معلوم وی قرآن را مطلق می پنداشته و تمام دستورات آن را لایتغیر؟ من زمانی پیرو دین آبا اجدادی امان بودم ولی کم کم شروع به تفکر و تحقیق در قران و دین اسلام کردم. اینجا باز ملت می آیند و میگویند تو تخصص نداری و فلانی بهمانی زندگی اشان را روی قران گذاشتند و غیره. ولی اشکال اساسی که من همینجا به این آقایان و خانمها وارد میکنم این است که همین دین اسلام میگوید که آقا، خانم به تو ربطی ندارد که فلانی -هر چقدر هم معتبر باشد- چه گفته و چقدر دین را تایید یا رد میکند، تو وظیفه داری به شخصه بروی تحقیق و تفکر کنی و به شخصه دین را بپذیری یا نپذیری و مسئولیتش هم تمام به عهده خود توست. نه فقط دین بلکه انتخاب روش کلی زندگی به عهده خودمان است ولی خوب در این حین از نظرات دیگران هم میتوان استفاده کرد ولی نه اینکه فکر و فهم خودت را غیرقابل اعتماد بدانی و این البته با استفاده از نظر متخصص در حوزه علوم خیلی متفاوت است. من هم سعی کردم همین کار را بکنم. حالا اینجا نمیخواهم وارد جزییاتش شوم. چون فرایندش طولانی است. ترکیبی از تحقیقات عقلی، تجربه های درونی و روحی و همینطور تجربه های ملموس زندگی بوده است و همچنان هم ادامه دارد. و از همینجا هم باید بگویم که برای هر کسی میتواند یک جور باشد و حکم کلی اصلاً نمیدهم. ولی میخواهم بگویم که شک کردنها و زیر سوال بردنها به من به شخصه خیلی کمک کرد که دست از نگاه های مطلق به مسائل و از جمله دین بردارم. راستش، تربیت ما از بچگی طوری بوده است که فکر کردن و زیر سوال بردنها را در ما خفه کرده اند و این باعث شده که گستره نگاهمان هم محدود شود. من واقعاً دلم میخواهد که این وضع تغییر کند تا شاید بتوانیم با خودمان و زندگی به طرز رضایت بخشتری کنار بیاییم و هر کس بتواند آزادانه آنطور که دوست دارد و فکر میکند برایش بهتر است زندگی کند چرا که ما همه آزادیم و آزادی هیچ کس بر دیگری مقدم نیست و هیچ کس حق ندارد به بهانه اینکه از دیگری بهتر میفهمد و صلاحش را بهتر میداند او را مجبور به کاری بکند. یا اگر دوستی یا عضوی از خانواده تصمیم میگیرد راه متفاوتی را دنبال کند بخواهد دلخور شود. حالا در اینجا هم میخواستم بگویم که چرا مثلاً انقدر باید اصرار کرد که اینجا همهی اشارات نمادین است؟ شاید حافظ به شخصه به مرحله ای رسیده بوده که این بلوغ را پیدا کرده که توانسته بر شراب خواری خود مدیریت داشته باشد یعنی به اندازه ای که برای خودش مناسب است بخورد. کما اینکه در خود قرآن هم وقتی به شراب و قمار اشاره میکند میگوید که در آن منافعی برای مردم است ولی ضررش بیشتر است. در واقع حکمهای قران خیلی کلی است و سعی بر این است که همه را تا حد ممکن در بگیرد در نتیجه مجبور بوده سخت گیر باشد. ولی حافظ شاید به مرحله ای رسیده بوده که میدانسته چقدر برایش منفعت دارد و چقدر ضرر و این منافاتی با عرفان و دین داری اش هم میتواند نداشته باشد. حالا چرا ما همه اش باید بیاییم و حکم کلی بدهیم؟ حالا شاید بگویید نگاه مطلق و کلی مگر چه عیبی دارد؟ عیبش مثلاً این میتواند باشد که وقتی دیدی یکی شراب خورد حکم بدهی که فلانی به کل فرد بدی است چون شراب خورده و یا اینکه چنین آدمی نمیتواند به تعالی انسانی برسد و یا چنین حرفهای پر مغزی را که حافظ زده است بزند. من خودم خیلی دوست داشتم کتابی از حافظ دستم میآمد که بی طرفانه دیوانش را تحلیل کرده بود. در ویکیپیدیا چیزهایی خواندم که اشعاری آورده بود که میتوان از آن برداشتهایی داشت که حافظ به به می و معشوق زمینی علاقه داشته. آن را در ادامه مطالب میتوانید ببینید (البته نسخه انگلیسی اش است). خودش میگوید: ناصح به طنز گفت حرام است می مخور گفتم به چشم و گوش به هر خر نمیکنم اینجا به نظر شما این چیزی که ناصح به حافظ گفته نخورد چون حرام است واقعاً چه بوده است؟ اگر قرار بر زدن حرفی بوده که شرایط اجازه گفتنش را نمیداده که دیگر حرام بودن معنایی ندارد چون حرف زدن هر چه هم باشد چیزی نیست که حرام باشد. البته انگاری حافظ در صورت لزوم فحش هم میداده است. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن همنشین نیک کردار و ندیم نیکنام شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام بادهی گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک نَقلی از لعل نگار و نُقلی از یاقوت خام غمزهی ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ زلف جانان از برای صید دل گسترده دام نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام راستش نمیدانم چرا در این مملکت ما همه چیز فقط باید در یک چهارچوب مشخصی که همان چهارچوب شریعت اسلام و اخلاق عرفی است تعبیر شود؟ حداقل در تعبیراتی که صورت گرفته این طور مشاهده میشود. یکی از مواردی که من به شدت برایم سوال است سیر و سلوک واقعی جناب حافظ در زندگی واقعیاش و یا برخی دیگر شعرای همتراز ایشان است. مثلاً به شعر بالا که نمونههایش با مفاهیم کم و بیش مشابه در شعرهای دیگر دیوانش هم پیدا میشود دقت کنید. هر چه در این ابیات نگاه کنی سخن از شراب و مطرب و مجلس بزم و از این چیزهاست. حالا من یکی واقعاً برام سوال است که چرا این همه اصرار است که این چیزها نماد است و حافظ مثلاً مشروب نمیخورده و در مجالس به قول متشرعین لهو و لعب شرکت نمیکرده و لب لعل معشوق کنایه از خداوند است و این همه جا که از شراب خوردن چه به صورت پنهانی و چه آشکار حرف زده کنایه از می الهی و مستی عرفانی است. والا من وقتی همینجوری به این ابیات نگاه میکنم نه تنها یک معنای آسمانی و نمادین از این ابیات به ذهنم خطور نمیکنه بلکه توصیف یک جشن یا به قول امروزیها پارتی کاملاً محسوس دنیوی رو داره نشون میده. مثلاً میگه بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین نه اینکه بگه خود بهشت برین. یا اینکه میگه "وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام". زندگی نه آخرت. خیلی جاها هم به زاهد و شیخ پارسا کنایه میزنه که ما همین لذت نقد را چسبیدهایم و نسیهای که شما میگویید را نمیخواهیم. حالا من میگم که اگر حافظ واقعاً اهل این چیزها نبوده چه لزومی داشته این همه اشاره کنه که تسبیح و سجاده را بی خیال میشه و میره سراغ می. اگر منظور می الهی بوده که باید همون عبادت کردن باشه. اون وقت دیگه نیازی به باده پنهانی خوردن هم نیست. البته به دلیل شرایط شاید مجبور بوده که بعضی وقتها تو لفافه حرف بزنه و البته در کنار بهره بردن از لذتهای دنیوی به تعالی انسانی هم میپرداخته و برخی ابیات به نظر میرسه واقعاً به همان رسیدن به کمال و پیوند با معشوق نهایی که خداوند یا کمال مطلق است اشاره دارد. ولی من یکی تو کتم نمیره که همه جا همهی این حرفها نماد باشه. اتفاقاً به نظرم حافظ از اونایی بوده که ته لذتهای دنیوی رو در آورده. چرا در نیاره؟ مگه شرکت در بزم و لذت از شراب و مطرب و یار زمینی و همنشینی با دوستان چه اشکالی داره؟ واقعاً اگر نشه تو این دنیا به لذت و سرمستی رسید، چه کسی تضمین میکنه در جای دیگهای بشه رسید؟ اصلاً مطرب و می و بزم دوستانه به کی آزار و صدمهای میرسونه که هی بخواد منع بشه؟ اصلاً چه دلیلی وجود داره که تناقض و تضادی بین لذتهای دنیوی (در اینجا البته اشاره به لذتهای منع شده است) و تعالی انسانی وجود داشته باشه؟ چه دلیلی وجود داره که تو این دنیا باید عذاب و اذیت بکشی یا حداقل از لذات ممکن به خاطر رعب و وحشتی که از عذاب الهی برات درست کردند محروم بشی تا بلکه در دنیای دیگری در بهشت برینی که همین چیزهای ممنوع در این دنیا به وفور قرار است در آنجا پیدا شود جایت دهند؟ اگر هم به این استناد شود که افراط و زیاده روی در این لذتها باعث ضرر و زیان است، که خوب میتوان گفت افراط در هر چیزی همینطور است و تازه انسان شعور دارد و اگر بی شعور باشد که اتفاقاً دینداریاش هم کم ضرر نخواهد بود. راستش هیچ منطقی نمیتوانم برایش پیدا کنم. شما اگر دارید بگویید. اگر کسی کتابی میشناسد که آمده باشد حافظ را به صورت آزاد و بدون ملاحظات اسلامی بررسی کرده باشد، ممنون میشوم معرفی کند. تو اینترنت یک چیزهایی خوندم ولی اگر کتابی باشه بهتره. |
||
|
|
|
|
|
هفته پیش با 5 تا از دوستان گروه کوه رفتیم لرستان روستاگردی. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. آموختنی، تفریح، استراحت، طبیعت و هوای تازه و استفاده از وجود دوستان جدید و قدیم همه را با هم داشت. مدتها بود که دلم میخواست برای یک بار هم شده با این گروه روستاگردی که یکی از دخترهای گروه راه انداخته بود برم و این بار بالاخره جور شد. از دو تا روستا با نامهای تونا و چالاش کوه در منطقه سپید دشت در جنوب لرستان دیدن کردیم. البته دوستان قبلاً هم به این روستاها آمده بودند و آشنایی داشتند. هدف از این برنامهها برای بچهها آشنایی با مردم روستاها، انعکاس وضعیت آنها از طریق گزارش و فیلم و عکس و البته در کنارش ماجراجویی در کوه و دشت بوده است. در هر کدام از این روستاها یک شب و پاسی از روز را گذراندیم. ما بقیه اوقات را هم در کوه های جنوب لرستان شب مانی و روز مانی و طی مسیر کردیم. روستای تونا که دور افتاده تر بود وضعیت رفاهی اشان هم بدتر. حدود شاید 7 خانوار داشت که در خانه های گلی 12 متری زندگی میکردند. برق نداشتند و وسایل زندگی اشان در حد برآورد احتیاجات اولیه اشان بود. تعداد بچه های هر خانواده هم بین 5 تا 9 بچه بود. این ده ها فقط دبستان داشتند که باز یک آلونک 12 متری بود و هر پنج پایه در یک کلاس بودند. دختر بچه ها تا کلاس پنجم بیشتر درس نمیخواندند ولی پسر بچه ها را معمولاً تا راهنمایی و بعضیها را تا دبیرستان به شبانه روزی مرکز بخش میفرستادند. البته از چند تا دختر که سوال کردم گفتند که دوست دارند ادامه تحصیل بدهند ولی پدر و مادرشان اجازه نمیدهند. البته اجازه ندادن آنها هم کاملاً عادی است زیرا اعتقاد دارند که درس خواندن دخترهایشان به درد آنها نمیخورد. دخترها بین 15 تا 18 سالگی ازدواج میکنند و بعد باید همان کارهای مادرانشان را ادامه دهند. قبل از ازدواج هم در کارهای خانه به مادرشان کمک میکنند. ولی پسرها بعضاً برای کار به شهر میروند. البته به دلیل نبود امکانات و وضعیت بد رفاهی، خانواده ها کم کم کوچ کردهاند و هنوز هم میکنند و بیشتر به شهر دزفول میروند. ولی حتی اگر به شهر هم بروند، به هر حال دخترها باید در خانه بمانند و باز درس دردی از آنها دوا نمیکند. البته خانواده هایی که مدتی در شهر میمانند و حال و هوای شهری پیدا میکنند به تدریج به دخترها اجازه ادامه تحصیل حتی تا دانشگاه را هم میدهند. راستش زندگیشان به نظرم خیلی یکنواخت آمد. زنها از صبح تا شب کارهای معمول پختن نان، رسیدگی به بچه ها، آماده کردن غذای دامها و خانواده و مابقی کارها را میکردند. البته وقت اضافه هم پیدا میکردند که به گپ زدن با همدیگر میگذراندند. مردها هم یا به دامها میرسیدند و به چرا میبردنشون یا اینکه اگر کاری نداشتند به چای خوردن و گپ زدن و سیگار کشیدن و احیاناً تریاک کشیدن میگذراندند. از بعد از عید تا آخر تابستان هم به دلیل گرم شدن هوا به ارتفاعات میروند و چادر میزنند و تا پاییز همانجا هستند. زنها میگفتند که چون آنجا وسیله ندارند و کارهایشان سختتر میشود، پاییز و زمستان را بیشتر دوست دارند. شب در چالاش کوه که بودیم در خانه یکی از اهالی ماندیم و سایر اهالی هم برای دیدن ما آمدند. البته چون وضع مردم در روستای چالاش کوه بهتر بود و مثلاً برق داشتند و یا با ویدئو فیلم میدیدند، باعث شده بود فرهنگشان هم بهتر باشد ولی روستای تونا که کوچکتر و دور افتاده تر بود اینطور نبود. مثلاً تمام روز دخترها و پسرهای ده همینطوری مثل آدم ندیدهها به ما زل زده بودند و تمام حرکات ما را زیر نظر داشتند. نکتهای که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که اگر امکانات در سطح کشور پخش شود، و یا تکنولوژی به طریق بهینهای به روستاها منتقل و مورد استفاده قرار بگیرد (چیزی نزدیک به روستاهای کشورهای پیشرفته) با پدیده مهاجرت از روستاها به شهرها و در مرحله بعد از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ مواجه نخواهیم شد. از وجود دوستان همراه در برنامه هم لذت بردم. با دوتایشان قبلاً برنامه نرفته بودم و بهانهای شد برای ارتباط جدید. یکی دیگر از دوستان را بیشتر شناختم و از این صمیمیت بیشتر جفتمان خرسند شدیم. از دیدن شادی دو تای دیگر هم دلم شاد شد. کلاً با هم دیگه کلی خندیدیم و حالشو بردیم. پینوشت: آن مسافر که قرار بود بیاید 20 بهمن آمد. شده جوجه کوچولوی ما. مامانم که حسابی برایش غش و ضعف دارد. دلم به خاطر آمدنش شاد است. به خاطر شادیای که برای عزیزانم آوردهای ممنون نیما جان. امیدوارم این دنیا زیاد اذیتت نکند. خودت هم بخواه که تجربهی خوبی برایت باشد. عکسهایش را بعداً در وبلاگ میگذارم. |
||
|
|
|
|
|
داشتم به خاصیت ژنها و تاثیر آنها در ویژگیهای شخصی فکر میکردم. بعضیها میگن که این موجوداتی که ژن نام گرفتن تاثیر خیلی مهمی بر این مقوله دارن. از آنجا که من مدتی است دارم به بحث طبیعت و ذات و تغییر و تکامل و حرکت و از این جور مفاهیم فکر میکنم و البته اینجا حال بحثشو ندارم (طبق دو پست قبلی فعلن ندارم) فقط میخوام به یکی از نتایج عملی که به گمانم میتونه به درد بخور باشه اشاره کنم: در رابطه با ویژگیهای فیزیولوژیکی (جسمی) به نظرم تا اندازهی خوبی مقهور طبیعت هستیم که ژن را هم من جزئی از طبیعت فرض میکنم یعنی تغییرش سخته. مثلاً اگه کسی بیماری مادرزادی داشته باشه یا برخی تفاوتهای جنسی فیزیولوژیکی. هر چند علم و تکنولوژی میتونه در زمینه تغییر این خصوصیات و تطبیق آنها با مطلوبیات ما کارهای خیلی خوبی بکنه و کرده ولی به نظر میرسه که راه زیادی در پیش باشه و علاوه بر اون اگر علم نباشه کاری نمیشه کرد یعنی به یک ابزار بیرونی نیاز است. ولی در مورد اخلاقیات باید بگم که نمیتونم قبول کنم که آدمها مقهور ژنها و طبیعتشون باشن و حتی مقهور تربیتی که در دوران کودکی دریافت کردند. البته درسته که ما به ذاته خصوصیاتی داریم و این خصوصیات خودشون را نشون میدن و البته نوع تربیت ما هم به شدت تاثیر گذاره ولی تجربه شخصی و برخی مشاهدات و البته شاید یک باور قلبی به من میگه که اگه آدمها بخوان و تلاش کنن میتونن اونها را مطابق با میل خودشون تغییر بدن. در اینجا بر خلاف خصوصیات جسمی که تغییرش به ابزار بیرونی محتاجه، ابزار تغییر خصوصیات اخلاقی تا حد خیلی خوبی (حتی اگر محیط و اطرافیان آنطور نباشن که شما دلتون میخواد) درونیه. اگه فکر میکنید که تغییر سخته شاید بشه گفت دلیلش اینه که انگیزه و علاقهاتان برای تغییر آنقدر نیست که تلاش کافی برایش خرج کنید و ناملایمات راه زود خستهتان نکند. به نظرم اولین قدم برای هر تغییر اینه که اونو حسابی تو ذهنتون ساخته و پرداخته کنید. یعنی قدم اول برای تغییر، فکری و ذهنیه و البته قسمت خیلی مهمشم همینه. من خودم به شخصه امتحان کردم که این ذهن چقدر تاثیر گذاره. بعدش در ذهنتون کارهای عملی موردنیاز برای تغییر خصوصیت موردنظر رو طراحی کنید و باز در ذهنتون به تمرین اونها مشغول بشید. موانع و مشکلات احتمالی رو تصور کنید و باز ذهناً ببینید میخواین با اونها چی کار کنید و چه راه حلهایی میشه براشون داشت و غیره. نکته مهم در مرحلهی اقدام ذهنی اینه که هدف و دلایلی که برای تغییر دارید رو حسابی روشن کنید و رو این قسمت هم خیلی خوب کار کنید چون اگه این قسمت بلنگه در مراحل بعد دچار مشکل جدی میشوید. چون با هجوم احساسات منفی از جمله نگرانیها، ترسها و نااطمینانیها، این دلایل اولیه و راه حلهای منطقی هستند که به کمکتون مییان. اینکه هی تاکید دارم اولش تو ذهنتون خوب به مساله ور برید واسه اینه که بعدش تو عمل راحتتر بتونید از پسش بر بیایید. من خودم این روش رو امتحان کردم و بهتر جواب گرفتم. بعد کم کم بیاید تو عمل. هر چه این فرایند تغییر رو آروم آروم پیش ببرید بهتره. دلیلش هم اینه که هم خودتون زود خسته نشید و هم اینکه گام برداشتن تدریجی اثر واکنشهای نامطلوب محیطی رو کم میکنه. ممکنه در طی فرایند اون کارهایی رو که میخواستید نتونید انجام بدید ولی نباید مایوس بشید. باز باید سعی کنید به خودتون مسلط بشید و خودتون رو از احساسات منفی رها کنید. دلایل و اهداف و لزومی که برای تغییر از همون اول تعریف کرده بودید رو مدام به خودتون یادآوری کنید و ادامه بدید. اینکه در مرحله اول به تعیین هدف تاکید کردم واسه همین بود. چون هر جا آدم کم بیاره اینه که کمکش میکنه ادامه بده. روش بالا برای هرگونه تغییری میتونه به کار بسته باشه. حالا چه تغییر خصوصیات درونی باشه و چه تغییری در سبک و سیاک زندگی که با آنچه تا به حال مرسوم بوده و خودتون و اطرافیانتون بهش عادت کردید متفاوته. پس به خاطر خصوصیات اخلاقی خود یا اطرافیانتان، ژنها و پدر و مادرهای بیچاره و تربیت کودکی و از این چیزها را محکوم نکنید. هر چه هست دست خودمان هست. و هر چقدر بکاریم درو میکنیم. |
||
|
|
|
|
|
درست یک هفتهی دیگر میآید. نمیدانم از کجا و چطور میآید؟ ولی هر چه هست دارد میآید. انتظار برای دیدنش حس قشنگی است . . . |
||
|
|
|
|
|
دو هفته پیش سفری به کشور عراق داشتم. نمیدانم چرا به این سفر رفنم. شاید برای همراهی مادر و شاید همان کنجکاوی برای دیدن. البته کشور عراق با آنچه که در موردش شنیده بودم و تصورش را میکردم فرق چندانی نداشت. کشوری جنگ زده و کثیف با ساختمانهای قدیمی و تقریباً مخروبه، بیابانی و بیآب و علف. فقط تا چشم کار میکرد پر بود از نخل. البته نخلها و بیابانها هم زیبایی خود را داشتند. ما به شهرهای بغداد، نجف، کربلا و کاظمین سفر داشتیم. نجف و کربلا از نظر جو مذهبی چیزی شبیه به قم بودند. طوری که مادرها حتی بر سر دختران یکی دو ساله خود هم مقنعه کرده بودند. ولی در کاظمین تعداد زیادی از زنها و دخترها با اینکه حجاب کامل داشتند ولی با بلوز و دامن هم دیده میشدند. در بغداد حتی تعدادی بدون حجاب سر بودند. ولی نکته قابل توجه که در همه جا دیده میشد، وجود دیشهای ماهواره بر اکثر سقف خانههای کوچک و نیمه خراب حتی در کربلا بود، طوری که در کربلا، خانهای را دیدم که دیش ماهوارهاش کنار پرچم یا حسین و یا ابوالفضل نصب شده بود. از نظر بهداشتی به قول رییس کاروانمان وضع عراق در حد صفر و یا زیر صفر بود به طوری که به شدت تاکید کرد که به هیچ وجه از مغازههای شهر خوراکی خریداری نکنیم. گوشه و کنار خیابانها و جادهها مملو از آشغال و زباله بود. ظاهراً سیستمی برای جمعآوری زبالهها در این کشور وجود ندارد. منظرهی جالب دیگری که توجه آدم را جلب میکرد، سیمهای انشعابی از دکلهای برق بودند. تعداد زیادی سیم به رنگهای مختلف مثل کلاف کاموا در هم پیچیده بودند. با توجه به این اوضاع، به نظر میرسید که درآمد مردم عراق تنها از فروش اجناس وارداتی چینی به زوار و پول نفتشان باشد چون ظاهراً چیز دیگری به جز نخل و کار دیگری به جز تماشای ماهواره نداشتند. البته زوار ایرانی هم حسابی سوغاتی میخریدند و دل عربها را شاد میکردند. ایرانیها قربانشان برم ظاهراً قرار است همه جا را آباد کنند: دوبی، فلسطین، عراق. بازارهای شهرها هم چیزی شبیه به بازار شاه عبدالعظیم بودند منتها با تعداد مغازههای خیلی بیشتر که تنگ هم در کوچه پس کوچههای بازار قرار گرفته بودند. البته بازار نجف خیلی کوچکتر بود ولی کربلا بازار بزرگی داشت. قبل از سفر آن تعداد از دوستان و آشنایان که از سفرم مطلع شدند التماس دعا داشتند. به برخی که حوصله توضیح نداشتم یک چشمی همینطوری گفتم ولی به بعضی دیگر که احوالاتم را بیشتر میدانستند اظهار شرمندگی کردم که قولی نمیدهم. و البته دریغ از ذرهای حس دعا و نیایش که در این حرمها و مکانهای مذهبی به سراغم بیاید. آن احساس بی معنا و منطق بودن مذهب، دعا و نیایش و از این دست همچنان با من بود. مامان میگفت که دعا و زیارت به آدم آرامش میده. حرفش را میفهمم چون زمانی خودم هم اینگونه بودم ولی الان آنچه که مامانم را آرام میکند دیگر نقشی در آرام کردنم ندارد. سعی کردم برایش توضیح بدهم که منطق و استدلالی پشت آنچه به آن اعتقاد دارد برای خودش ندارد و البته میدانم که نفهمید و یا نخواست که بفهمد چون مثل خیلیهای دیگر همچنان اطمینان دارد که آنچه به صورت آبا اجدادی به وی رسیده حقیقت تام و درست است و من راه به خطا میروم. گفتم که من نمیگویم که 100 درصد حق با من است و اطمینانی ندارم ولی شماها هم حتی ذرهای زحمت فکر کردن و یا جرات زیر سوال بردن عقایدتان را به خودتان نمیدهید. باز سعی کردم کمی حکمت مذهب را مرور کنم. شاید مذهب هم مثل خیلی چیزهای دیگر یک سکه دو رو باشد. یک رویش تعصب است و حقیقت مطلق فرض کردن اعتقادات خود که مثلاً میتواند منجر به انفجار بمب توسط سنیهای متعصب در مکانهایی مثل حرم کاظمین شود و یک روی دیگرش شاید کنترل آدمیان و نگاه داشتن آنها در چارچوب اخلاق و همینطور شاید به آرامش رساندن آنها حتی اگر من و امثال من گمان کنند که این آرامش چیزی نیست جز نتیجهی تزریق ماده مخدر مذهب به روح و روان. کمی هم سعی کردم به علت جنگ حسین و یارانش فکر کنم. در این باره هم به نتیجه چندانی نرسیدم. هر چه فکر کردم دیدم این حرکت حسین در روند تاریخ اثر خاصی نگذاشته. چه اگر جنگ حسین بود یا نبود در جریان کلی تاریخ تغییری ایجاد نمیشد. همانطور که قبل از حسین حکومتها آمده و رفته بودند (با همهی ظلم و جنایتهایی که حکومتهای مستبد آن زمان داشتند)، بعد از حسین هم آمدند و رفتند. هر چه فکر کردم نفهمیدم که چرا حسین هم مثل حسن و مابقی امامها به جای جنگ سکوت اختیار نکرد؟ به هر حال سلسلهها و حکومتهای مختلف میآمدند و میرفتند، قبلش بنی امیه بودند و بعدش بنی عباس با ساختار یکسان، چرا که ساختار این حکومتها زاییدهی شرایط اجتماعی و سیاسی آن زمان بود همانطور که الان با تغییر شرایط و رشد انسانها دموکراسی دارد کم کم جای استبداد را میگیرد. هر چه فکر میکنم میبینم که جنگ چیزی نیست جز ویرانی و غم و جنایت، حال چه به اسم دین باشد و چه به هر اسم دیگری. به طور کلی به نظر میرسد که حرکتهای انقلابی چندان تاثیر بلندمدت و پردوامی نداشته باشند بلکه این تغییرات تدریجی انسانها و درونی جوامع باشد که آنها را به جلو میبرد. |
||